تبليغاتX
∞***∞: بر و بچ دانشگاه اسلامشهر :∞***∞
∞***∞: بر و بچ دانشگاه اسلامشهر :∞***∞
√ پاتوق *دختر *پسرای دانشجو

پسرک با جثه لاغر و نحیف همیشه تمرین می کرد همیشه تلاش می کرد بهترین بازی رو توی  تیم فوتبال ارائه بده اما مربی همیشه این فرصت رو از اون می گرفت و در زمان مسابقه ها  همیشه روی نیمکت ذخیره ها می نشست و بازی رو از اونجا تماشا می کرد اما هیچ وقت نا امید نمی شد. سالها میگذشت و در این میان تیم برای مسابقه به شهرهای مختلف می رفت اما او همچنان نیمکت نشین بود و در این بین پدرش همیشه در تمام مسابقات او حضور داشت و تیم پسرش را تشویق می کرد ولو آنکه او در آن تیم بازی نمی کرد.

پسرک به جوانی برومند اما همچنان نحیف تبدیل شد او به تمرینات خود ادامه می داد ولی  در مسابقات شرکت نمی کرد و پدرش نیز همیشه در سکوی تماشاچیان تیم او را تشویق میکرد و بعد از بازی پسر ش را به ادامه تمرین وبهتر شدن تشویق می کرد.

در این میان روزی پدر فوت کرد و پسر تنها حامی خود را از دست داد و بسیار اندوهگین شد مربی چون به او احتیاج نداشت به او گفت که می تواند تا بهتر شدن حالش سر تمرینات حضور نیابد.اما هفته بعد تیم پسر با یک باشگاه بزرگ مسابقه مهمی داشت .تیم پسر دچار بحران شدیدی شده بود و با چند گل خورده در حال شکست قطعی بود و همه به این باور رسیده بودند که تیم مقابل پیروز میدان است. در این میان پسر وارد استادیوم شد و به سوی مربی رفت و گفت شما تا کنون بازنده این میدان هستید بنابراین همه چیز را ازدست داده اید پس حداقل بگذارید من هم بازی کنم شاید بتوانم امتیازی را برای تیم بیاورم اما مربی به هیچ عنوان قبول نمی کرد اما با اصرار پسر بالاخره مربی حاضر به انجام این تعویض شد.پسر در عین ناباوری همگان وارد زمین شد در حالیکه هیچ کس وی رانمی شناخت اما او آنچنان بازی کرد که همه را  شگفت زده کرد.وجود این پسر در ترکیب تیم باعث شد نتیجه مسابقه عوض شود و با زدن 2 گل تیم پسر برنده از بازی بیرون بیاید و پسر به عنوان بازیکن برتر میدان شناخته شود.مربی بعد از مسابقه از پسر پرسید چه انگیزه ای باعث شد که تو اینچنین اصرار به بازی کردن بکنی و به این زیبایی بازی کنی.پسر گفت: تا پیش از این پدرم همیشه در استادیوم بود و من را تشویق می کرد در حالی که او نابینا بود و این اولین باری بود که می توانست بازی من را بیند و می خواستم ببیند که پسرش چه زیبا بازی می کند.... 

» روزت مبارک بابایی

در دشت زندگی اگر من شاخه برگی لرزان و پریشانم این درخت استوا ر تکیه گاه من است.

اگردر دریای زندگی موجی سرگردانم او ساحل آرامش من است.

اگر در آسمان زندگی پرنده ای بال وپر شکسته ام اوآشیانه امید من است .

                             وشوق پرواز من   ...

ارسال در تاريخ 87/04/26 توسط √صادق
قالب وبلاگ