
دیرگاهی است در این تنهایی رنگ خاموشی در طرح لب است
بانگی از دور مرا می خواند لیک پاهایم در قیر شب است
رخنه ای نیست در این تاریکی در و دیوار بهم پیوسته
سایه ای لغزد اگر روی زمین نقش وهمی است ز بندی رسته
نفس ادمها سر بسر افسرده است
روزگاری است در این گوشهء پژمرده هوا هر نشاطی مرده است
دست جادویی شب در به روی من وغم می بندد
میکنم هر چه تلاش او به من می خندد
نقش هایی که کشیدم در روز شب ز راه آمد و با دود اندود
طرحهای که فکندم در شب روز پیدا شد و با پنبه زدود
![]()
ارسال در تاريخ 87/03/15 توسط √ صادق R
